لحظه ی دیدار نزدیک است...

باز من دیوانه مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های:نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ

های:نپریشی صفایه زلفکم را دست

آبرویم را نریزی دل...!

لحظه ی دیدار نزدیک است...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه دهم دی 1388 و ساعت 22:57 |
بهونه         

 

ابرها میان باریدن و نباریدن

دو دل بودند

و در رویای خاکستری خود

پرسه می زدند ...

منتظر باران بودم !

 

چه فرقی می کرد ؟!

گیرم باران هم نمی بارید

منتظر بهانه بودم !

پنجره را بستم و گریستم ...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 و ساعت 17:21 |
فقط من تنها نيستم

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 و ساعت 17:18 |

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 23:42 |
 نشانی اش را نمی دانم!

          فقط می دانم از من گریزان است!

    قاصدک!

                 این آدرس کافی است؟!

   بگو بی قرارشم...

                    ... نه! راستش را نگو

          بگو سراغش را از پروانه ها می گرفتم٬

                    نگویی با پروانه ها مهربانم!

                                              حسودیش می شود ها!

                    آهای با توام قاصدک!

                             گوشهایت با من است یا نه؟

                   بهش بگو... 

                                                  

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و دوم آذر 1387 و ساعت 15:16 |
+ نوشته شده توسط در جمعه یکم شهریور 1387 و ساعت 13:55 |
+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 22:56 |
+ نوشته شده توسط در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 9:24 |
+ نوشته شده توسط در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 9:21 |

به انتظار تو خواهم ماند بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهايي كه بي تو تكرار مي شوند و من در خلوت شبهاي بي ستاره ام از به تو انديشيدن عادتي ساخته ام دراز به درازاي آرزوهايي كه برايت داشتم و هنوز نمي دانم برق نگاه كدامين ليلي ني ني چشمان تو را خيره كرد و تيشه ي عشق كدامين فرهاد ريشه ي عشقمان را خشكاند ! اما ميدانم كه چون مجنون تا ابد در بيابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند

+ نوشته شده توسط در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 9:10 |

من كه ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد

نوبت خاموشي من سهل و آسان ميرسد

منكه ميدانم كه تا سرگرم بزم ومستي ام

مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابا ن مي رسد

پس چرا عاشق نباشم؟

من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست

بين مرگ وآدمي قول و قراري نيست نيست

من كه ميدانم اجل ناخوانده وبيدادگر

سرزده ميآيد و راه فراري نيست نيست

پس چرا عاشق نباشم؟

پس چرا عاشق نباشيم؟

+ نوشته شده توسط در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 12:30 |

عشق نیروی وحشی است. اگر بکوشیم مهارش کنیم نابودمان میکند

اگر بخواهیم اسیرش کنیم ما را به بردگی می کشاند

اگر سعی کنیم آن را نفهمیم در سر گشتگی و حیرانی بر جایمان میگذارد

این نیرو در جهان است تا به ما شادی ببخشد تا ما را به خدا و به هم

نزدیکتر کند .

واما باز ........

این طور که امروز عشق می ورزیم برای هر دقیقه آرامش

باید یک ساعت اظطراب بکشیم

پس بیایم بدون هیچ انتظاری به هم دیگه عشق بورزیم

تا این دوروز زندگی را با  حس دوست داشتن هم دیگه

سپری کنیم

 

خوشا سوز عشق وخوشا درد عشق

خوشا سینه ای پر درد عشق

خوشا عاشقان و شب تارشان

خوشا نالهای دل زارشان

+ نوشته شده توسط در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 12:29 |

یک شب ،

به خوابم آمدی !

گفتی :

ترانه بخوان !

گفتم : بخوانم تا چه کسی بشنود ؟

گفتی :

من !

گفتم : تو که نیستی ! عزیز !

گفتی :

تمام این لحظه ها را ،

با چه کسی حرف می زدی ؟

گفتم : با خودم !

گفتی :

من با تو زنده ام !

گفتم : از این به بعد ،

تنها برای تو می نویسم ...

برای تو ....

+ نوشته شده توسط در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 12:28 |

شيشه اي مي شكند...

يك نفر مي پرسد...

چرا شيشه شكست؟

مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست.

يك نفر زمزمه كرد...

باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد شيشه ي پنجره را زود شكست.

كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست،

عابري خنده كنان مي آمد...

تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...

اما امشب هيچ كس هيچ نگفت

غصه ام را نشنيد...

از خودم مي پرسم ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر بود؟

دل من سخت شكست ، هيچ كسی هيچ نگفت

و نپرسيد چرا

+ نوشته شده توسط در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 12:38 |

خسته ام از لبخند اجباری خسته ام از حرفای تکراری
خسته از خواب فراموشی زندگی با وهم بیداری

این همه عشقای کوتاه و این تحمل های طولانی
سرگذشت بی سرانجام گمشدن تو فصل طوفانی

حقیقت پیش رومون بود ولی باور نمیکردیم
همینه روز روشن هم پی خورشید می گردیم

نشستیم روبروی هم تو چشمامون نگاهی نیست
نه با دیدن نه با گفتن به قدر لحظه راهی نیست

من و تو گم شدیم انگار تو این دنیای وارونه
که دریاشم پر از حسرت همیشه فکر بارونه

سراغ عشقو می گیریم تو اشک گریه ی آخر
تو دریای ترک خرده میون موج خاکستر

+ نوشته شده توسط در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 12:36 |

يكي از دوستاي گلمون براي قسمت حرف دل برام آف گذاشته بود و حرف دلشو نوشته بود اقا سامان نوشته بود :كي ميگه مرد گريه نمي كنه مگه مردا دل ندارن هر وقت غصه هام رو دلم سنگيني ميكنه و يه قطره اشك از چشام مياد زود از هر طرف ميگن مگه مردهم گريه ميكنه؟. بابا اينو اخه كي گفته پس قراره مردا حرفاشون و غصه هاشون تو دلشون بمونه و از غصه دق كنن ؟

+ نوشته شده توسط در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 19:3 |
بگذار پرنده پرواز كند تو ميتواني آسمان را هديه كني و زندگي را برايش زيبا سازي نگذار پرنده در حسرت پرواز در كنج قفس طلايي بپوسد بگذار پرنده ي عاشق پرواز كند                                                                                                        
+ نوشته شده توسط در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 و ساعت 12:13 |

نگاه تو نه تنها آتشين است  حضور آسماني در زمين  است   براي اين دل فرهادي من ز سر تا پاي شيرين دلنشين است

 

 

                                                                                               

كنم هر شب دعائي كز دلم بيرون رود مهرت

ولي آهسته مي گويم خدايا بي اثر باشد

+ نوشته شده توسط در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 21:27 |

دلم محكوم اين وابستگيهاست

حصاري در هميشه خستگيهاست

به تعداد تمام سنگ دنيا

درونش قصه ي بشكستنيهاست

+ نوشته شده توسط در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 21:27 |

the  red  rose whispersof  passion and the white rose breathes   of  love  oh the red  rose  is  a fal  con  and  the   white  rose  is a dove .

رز قرمز اندوه را زمزمه و رز سفيد عشق را تنفس مي كند آه !!! رز قرمز شاهين است و رز سفيد كبوتر         

+ نوشته شده توسط در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 21:23 |
فكر مي كنم كه عشق يك پرنده است

يك گل است

يك ترانه است

يا كه خنده هاي كودكانه است

هر چه است جاودانه است

فكر ميكنم كه عشق مذهب است

اب و نان و باد و خاك و خانه نيست

مكتب است

عشق مرگ نيست

زندگي است

سخت نيست

عين سادگيست

عشقگ عاشقانه هاي باد و گندم است

اولين پناه گاه كودكي

اخرين پناهگاه ادم است

روي برگ سرخ لاله هاي نو شكفته در سپيده دم

چو شبنم است

يا مسيح در درون مريم است

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 11:22 |
با ياد تو امشب گيسوي مهتاب ارامشي به وسعت نوازش به قلبم مي نشاند و من ياد تو را با افتاب فردا خواهم برد تا بدانم كه عشق زمان نميشناسد . تا بدانم كه اركيده گل عشق است و تا به همه ثابت كنم كه زندگي با عشق معنا مي گيرد
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 10:56 |
تو را سپيد و هر چه جز تو را سياه مي كشم . به چشم تو كه ميرسم سه بار اه مي كشم . گلي؟ ستاره اي؟ پرنده اي؟ فرشته اي؟ چه اي. تو كاملي "تو را شبيه قرص ماه مي كشم
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 0:20 |
بارها گفته ام جهنم يعني جدايي . كاش مي توانستم بگويم به قدر اسمان ها و زمين دوستت دارم به اندازه ي زيبايي بهشت دوستت دارم
+ نوشته شده توسط در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 23:53 |
سيه چشمي به كار عشق استاد        به من درس محبت ياد ميداد

مرا از ياد برد اخر ولي من                   به جز او عالمي را بردم از ياد

                                                پيام:اخه ميدوني سرم به سنگ خورد الزايمر گرفتم

+ نوشته شده توسط در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 23:23 |
لبخند زدي و اسمان ابي شد

شب هاي قشنگ مهر مهتابي شد

پروانه پس از تولد زيبايت

تا اخر عمر غرق بي تابي شد

+ نوشته شده توسط در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 23:18 |
با تو غزل ستاره ها نورابي است     دل در قفس نگاه تو زنداني است

نگذر ز بهار كوچه باغ احساس        چون بي تو تمام لحظه ها باراني است

+ نوشته شده توسط در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 23:14 |
در مشرق عشق دشت خورشيد تويي

در باغ نگاه ياس اميد تويي

در بين هزار پونه ان كس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد تويي

+ نوشته شده توسط در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 23:12 |
sun when we see yellow leaves in the garden as after sun set fade in the west in methou see the glowing of suchfire

وقتي در باغ برگهاي زرد را مي بينم وقتي خورشيد به سوي غرب غروب ميكند گويي درخشش اتش را مي بينم

+ نوشته شده توسط در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 23:3 |
يك رنگي و بوي تازه از عشق بگير          پر سوزترين گدازه از عشق بگير

در هر نفسي كه مي تپي اي دل من      يادت نرود اجازه از عشق بگير

                                                                              اجازه

+ نوشته شده توسط در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 22:56 |


Powered By
BLOGFA.COM